مجید
محمدی محقق
نامه
سر گشاده به
آقای
ابوالحسن بنی
صدر
سلام
آقای بنی صدر
نام
من مجید است. ۳۰
سال پیش در
چنین روزهای
من همراه
بسیاری از هموطنانم
به شما رأی
دادیم. و
اکنون سی سال
از آن ماجرا
می گذارد.
خواستم با شما
از روزی که به
شما رأی دادم
از روزهای قبل
و بعد از آن و
اینکه چرا به
شما رأی دادم سخن
بگویم. از
تشویشی برای
شما در آنروز
بگویم که که تا
بحال گمان
ندارم با هیچ
احدی در میان
گذاشته باشم.
سی
سال پیش عصری
که در راه
بودم که به
شما رأی بدهم
امید داشتم و
یا بهتر بگویم
از ته دل می خواستم
که شما به
عنوان رئیس
جمهور انتخاب
نشوید. عجب
تناقضی، چه
پاردوکسی، ورقه
رأی به شما را
در صندوق می انداختم
اما نمی
خواستم شما
رئیس جمهور
بشوید. دلیلش
نه این بود که
این بینش را
داشتم که چه
خواهد شد و چه بلا
بر سر شما
خواهد آمد و
روند انقلاب
به کجا خواهد
رسید که با
شما از سر
صداقت می گویم
که چنین بینشی
نداشتم. بلکه ...
اگر بخواهم
این تناقض را
در رفتارم که
از طرفی رأی
دادن به شما
بود و از طرف
دیگر آرزو
کردن انتخاب
نشدن شما را
توضیح دهم می
باید کمی از
محیطی که در
آن بودم برای
شما بگویم.
من
در آنموقعه
جوانی بودم که
تازه به اروپا
آمده بودم. با
تربیتی بدور
از سیاست و
بدور از
اصطاحات رایج
آن. نه آن
اصطلاحات را
می فهمیدم نه
برایم جالب بود.
در ضمن اینکه
از محیط
انقلاب و
اسلام و دین
به محیط اروپا
آمده بوده
بودم که به
جرأت می توانم
بگویم که
معرکه دار
میدان سیاست
گروه های چپ
بودند. در این
محیط با وجود
آن انقلاب،
اسلام حرف
زیادی برای
زدن نداشت.
اگر هم شخصیتهای
بودند که جرأت
می کردند که
به طرفداری از
دین برخیزند
یاد گرفته
بودند بجای
دیالوگ یک مونولوگ
و یا به عبارت
دیگر منبر
رفتن را پیشه
کنند. می
گفتند آقای
فلانی در ساعت
بهمان و روز
فلان سخنرانی
خواهد داشت.
نه جای سوالی
نه جای بحثی. این
محیطی را
تشکیل می داد
که من
جوان آنروز در
آن روزگار روز
را به شب می
رساندم.
آقای
بنی صدر در
این سی سال از
خود می پرسیدم
که برای چه به
شما رأی دادم.
آیا بخاطر
بیان آزادی و
استقلال و
جامعه مدنی که
جامعه بخاطر
آن قیام کرده
بود و شما
بخاطر آن و
حقوق مدار کردن
جامعه در
انتخابات
شرکت کردید ،به
شما رأی دادم.
اگر باز هم با
شما صادق باشم
باید بگویم که
راستش با شک می
توانم بگویم
که اینطور
بوده. چیزی که
حتمی است این
است که من
همانند بسیار دیگر
خطوط مبهم این
شعارها را در
دور دست می
دیدیم و آن را
می پسندیدم
اما اینکه به
خاطر دقیق
کلمه این
شعارهای
انتخاباتی به
شما رأی دادم
سخت می توانم
باور کنم.
سوال می ماند
اگر این نبوده
پس چه بوده.
باید
بگویم به یقین
سخت ترین کار
نزد انسان از
دست دادن باور
است بدون
اینکه چیزی
جایگزین آن
شود. نمی دانم
اصولاٌ امکان
پذیر باشد یا
نه اما اگر هم
باشد بسیار پر
درد است. در آن
روزگار که دین
از طرفی در
دست کسانی
قرار گرفته
بود که یاد گرفته
بودند به فقه
و شریعت بسنده
کنند و در
بهترین حالت
سخنرانی و
منبر رفتن پیشه
شان باشد. و از
طرف دیگر محیط
روشنفکری
اکثراً در دست
جناهای که خود
را چپ می
نامید قرار
داشت . در این
محیط انبوهی
از سوالات بخصوص
در ارتباط با
باور دینی
مطرح بود که
بنظر می آمد
پاسخی برای
آنها نمی توانست
متصور باشد.
در این محیط
شخصی پیدا می
شود و صلای
بحث آزاد را
می دهد. انسانی
که می گوید اگر
من باوری دارم
از آنجهت است
که آنرا حق یافتم
و این حقیقت
را در بوته
آزمایش بحث
آزاد می
گذارم. میدان
بحث آزاد را
نه گود
زورخانه قلمداد
می کند بل
محیطی که می
توان حقیقتها
را در رابطه
با واقعیتها
قرار داده و
بهترین آنرا
برگزیند. آیا
قابل تصور است
برای شما که
جوانی که در
محیطی قرار
گرفته است که
هر آنچه که
باور دارد نمی
دانم اسلام
بوده یا نه که
حتی کتابش را
که قرآن باشد
نخوانده بودم.
از هر طرف
مورد هجوم است
و هیچ امید
نجاتی برای آن
باور در دور
دست هم قابل
تصور نیست. باور
دیگری هم که
بخواهد جای
آنرا بگیرد
متصور نیست.
جوانی بودم که همه
چیزش که همان
باورش باشد
اینک دیگر رفته
رفته از میان
تهی می شد و
رفته رفته
خلائی درست می
شد که اگر
کامل میشد با
عدم وجود من
یکسان می شد.
در چنین
شرایطی برای
انسانی همچون
من صلای
بحث آزاد شما
چقدر فرح بخش می
توانست باشد.
از این ببعد
با همه وجود
رفتار شما را
دنبال می کردم.
با خود می
گفتم پس شاید
امید نجاتی
برای این باور
باشد. بگذار
ببینم که
نتیجه بحث چه
می شود،
چه کسانی
دعوت به بحث
را می پذیرند. حتما
گروه های چپ و
راست موقعیت
را مقتنم می شمارند
و به این
ترتیب به
جامعه می
گویند آنچه در
مجالس خصوصی
ابراز می
داشتند.
به باور
من جامعه
آنروز تکیه
گاهی برای
باورش پیدا
کرده بود و
برای همین به
شما رأی داد.
نمی گویم نمی
دانست که چه
می خواهد. می
دانست که آزادی
و استقلال می
خواهد هر چند
مبهم. اما
اینها را بدون
باورش چگونه تعریف
کند. باوری که
در طی قرون
زنگار زور
آنرا از خود
بیگانه کرده
بود. خطوط
خواستهایش را
می دانست چیست
اما عامل نجات
دادن باورش
بود که آیا با
این خواستها سازگار
است یا نه.
جواب شما محکم
آری بود و حجت
را هم گذاشتن
این باور در
بوته آزمایش
بحث آزاد قرار
دادید.
شاید
اکنون متوجه
شوید چرا به
شما رأی دادم.
شما به نسل من
گفتید که آنچه
که نامش را
دین گذاشته
اید و آن باور قول
آزادی و
استقلال را به
شما داده است
قول مردم
سالاری را
بشما داده. نه
تنها هیچ تناقضی
بین این حقوق
و آن دین نیست
بل آن حقوق
عین دین است.
احساسی به من
می گفت که اگر
به این ترتیب این
مدعا درست از
آب در بیاید و دین من
در بر دارنده
همه اینها
باشد در
آنصورت نه من
و نه نسل من
لازم است
تجربه انقلاب
را از نو با
ایده ای دیگر
از سر بگیریم و نه
لازم است که خود
و جامعه را از
آن باور خالی
کند. چه که
بسیار آسانتر
است اگر باوری
را از زنگار
دروغ فریب پاک
کردن تا اینکه
به جامعه باوری
جدید را
قبولاندن .
حال گمان
دارم بتوانم
آن پاردوکس را
که در بالا
بیان کردم
بهتر توضیح
بدهم. یا لاقل
دلیلی قابل
فهم برایش
ارائه دهم.
نمی گویم درست
بوده اما می
توان فهمید
چرا نمی
خواستم که شما
انتخاب شوید در
صورتی که خود
به شما رأی می
دادم. تربیتی
که جامعه ها
پیدا کرده اند
این است که
سیاست میدان
دروغ و فریب و شکستن
پیمان است. در
این محیط
چگونه بگذارم
و یا بهتر
بگویم بخواهم
که شما وارد
آن شوید و اگر رو
سیاه از آب در
بیائید!؟.... در
آن صورت چگونه
بتوانیم دعوت
شما را
بپذیریم که
دین بیان حق
است. و خدای
نکرده نسل من
برگردد بر سر
خانه اول.
باوری که دیگر
قابل دفاع
کردن نیست.
برگردم بر سر
آن خلع و بر سر
آن انتخاب سخت.
با
خود فکر می
کردم بهتر است
شما رأی
نیاورید تا از
گزند محیط
سیاست و مصلحت
بدور باشید.
بگذارید کسانی
دیگر وارد آن
گود شوند. به
بیان دیگر شما
را به عنوان
تکیه گاه باور
خود نگه دارم.
کار به درست و
غلط بودن نظر
ندارم.
مکانیزیمی طبیعی
برای حفظ
هستیم بود.
اما
شما
رأی آوردید. و
خوشبختانه
روزگار آن
نکرد که من می
خواستم. امروز
سی سال از آن
انتخاب گذشته
است شما رئیس
جمهور شدید و
فرمانده کل
قوا، بعد هم
که کودتا کردند
و آن بر سر
ایران رفت که
رفت. اگر
بخواهم سه کار
مهم در زمان
شما را بیان
کنم. می توانم
به این ترتیب
بیاورم که:
ناتوان
کردن صدام
حسین در تجزیه
ایران به پنج
جمهوری. به
تازگی سندی در
سایت انقلاب
اسلامی دیدم
که شهید فلاحی
چند روز بعد
از کودتا علیه
شما ابراز
داشت که 45 درصد
زمینهای
اشغالی را در
همان چند ماه
اول از صدام
پس گرفتیم.
نمی خواهم کار
ارتش را که حماسه
کرده بود به
هیچ عنوان کم
ارزش کنم ،
بلکه می خواهم
از مدیریتی
سخن بگویم که به
ارتش
زمینگیر امکان
بازسازی داد و
جنگ باخته را
برد. و درست
عکس این
مدیریت ارتشی
کارا بعد از
کودتا را به
آنجا رساند که
رهبرش مجبور
شد جام
زهر سر بکشد..
آقای
خمینی مجبور
شد بیان کند
که آنجه در
پاریس گفته از
راه مصلحت
گفته و
بیان امروزش
زور محض است
برگرداندن
باور دین بر
سر جای اصلی
خودش
از
این سه می
توان از روی
کتابها و
کارهای شما گفت
که سومین آن
بیشتر بعد از
کودتا صورت
گرفته است. و
از دید من
سومین از همه
مهمتر است. چه
که جامعه ای
بدون باور همان
بلائی سرش می آید
که هزار و
چهارصد سال
پیش برسر
جامعه ایران
آمد. در آن
تجاوز هم باور
زرتشتی از پا
درآمد و هم
اسلام در این تجاوز
از خود بیگانه
گشت. برای همین
به عنوان یک
ایرانی قبل از
باورم از شما بابت
فرمانده کل
قوا و جلوگیری
از تجزیه ایران
از شما تشکر می
کنم و بعنوان
یک باورمند
خدمات شما را
در رابطه با
دین ارج می
گذارم و برای
من این مهمترین
کاری است که
شما انجام
داده اید. خداوند
به شما عزت و
به من صبر و
پشت کار بدهد
تا بتوانم به
عهدی که در
روز انتخابات
با رأی دادن
به شما با شما
بستم استوار
بمانم.
شمار
را به خداوند
بزرگ می
سپارم.