علی
شفیعی:
جنون استبداد و
انقلاب مردم (5)
روانشناسی
امید و نقش پیوندهای اجتماعی در انقلاب (قسمت دوّم)
در قسمت اوّل روانشناسی امید
در انقلاب، نظریۀ ریک سنیدر را پیرامون امید
تشریح کردم. دیگر روانشناسانی که پدیدۀ امید
را موضوح تفحص و تحقیق خویش قرار داده اند، نظریۀ
سنیدر را نظریه ای عملی، واضح و قابل تجسم میدانند.
ولی بعضی از آنها دید سنیدر نسبت به امید را،
دیدی کوتاه و تنگ نظر قلمداد میکنند. استدلال این
روانشناسان اینست: امید پدیدۀ روحی و روانی مثبتی
است که اهمیت آن خیلی بیشتر و وسیعتر از، آنطور که
سنیدر میگوید، تنها هدفدار و هدفمند اندیشیدن است. این
دسته از روانشناسان معتقدند که امید وجوه مهمتر و متعددتر دیگری
نیز دارد.
برای مثال الیزابت آلکساند،Elizabeth Alexander ، روانشناس آمریکائی، تأکیدی
بتمام دارد که: امید اساسی ترین رابطۀ درونی و
یا موضع پایه ای انسان نسبت به زندگی است. داشتن
چنین دید و نظری درونی نسبت به زندگی، بیانگر
پندار و کردار و گفتاری است که آینده را بطور اساسی مثبت می بیند. بنابر نظر خانم
آلکساندر، انسانی امیدوار، هر نوع تغیر و تحول در زندگی
خود و یا جامعۀ خویش را، هر گونه شکست مرحله ای در رسیدن
به مقصود را، و یا اصلاً هر نبرد و پیکار با مشکلات و سختیهای
زندگی را جزئی جدا نشدنی و متعلق به حیات فردی و
اجتماعی میداند.
خانم آلکساندر در پژوهشی
کیفی که در سال 2007 با 39 جوان در سنین 18 تا 22 ساله، انجام
داد، توانست این وجه بسیار مهم از امید را بطور کاملاً شفاف، با
دلائل و مدارک و داده های کافی ثابت کند. این جوانان در
وضعیتهای بسیار دشوار و سختی از زندگی خویش
بسر میبرند. تعدادی از آنها در این سنین کم صاحب فرزند و
مسئولیتی بزرگ شده بودند. بعضی دیگر درس و تحصیل
خود را نیمه تمام رها کرده بودند. چندی آز انان نیز دچار فقر و
تنگدستی بدی بودند. و بالاخره تعدادی دیگر گرفتار و آلوده
به تماس با دسته های بزهکار شده بودند.
نتیجۀ پژوهش
کیفی فوق نشان داد: آن تعداد از این 39 جوان که موضعی امیدوار
داشتند، هرگز نمی گذاشتند سختی وضعیت زندگیشان نظر مثبت آنها
را نسبت به آینده از آنان بگیرد. آنها دست و پنجه نرم کردن با مشکلات
و سختیها را بمثابه پیکاری قهرمانی در میدان
زندگی می دیدند. این جوانان امیدوار معتقد بودند:
از طریق و سرانجام دست و پنجه نرم کردن با مشکلات و مصائب زندگی
میتوانند حتی رشد و پیشرفت کنند. ویکتور فرانکل، روانپرشگ
اتریشی که در مورد روانشناسی معنویت، بمثابه معنی
دادن بزندگی و نقش معنویت در سلامت تن و روان کارهای علمی
متعددی انجام داده است، میگوید:
" این مهم نیست که در
زندگی چه اتفاق و یا حادثه ای برای انسان رُخ میدهد،
مهم اینستکه ما انسانها آن اتفاق را چگونه برای خویش معنی
میکنیم. در واقع چه معنائی به آن حادثه و اتفاق خواهیم
داد."
خانم آلکساندر مینویسد: این
جوانان بکمک امیدی که داشتند، گوئی جملۀ فوق از فرانکل را
عمیقاً درونی خویش کرده بودند. با وجودیکه هیچ
اطلاع قبلی از این جمله نداشتند. آن تعداد از این جوانان که
موضعی امیدوار داشتند، بمدد امید و آرزوی خویش توانستند
خیلی سریع خویشتن را با وضعیتهای نو و
جدیدی که در زندگی برایشان بوجود آمده بود، انطباق دهند.
آنان در آن وضعیت جدید سخت تلاش و کوشش میکردند تا آنرا باب
میل و آرزو ی خویش تغیر دهند.
نتیجه تحقیق کیفی
خانم آلکساندر برای نسل جوان ایران در انقلاب کنونی اش
بسیار قابل تأمل و مهم است. بخصوص برای آن تعداد از جوانانی که
در نبرد سرنوشت ساز خود با جنون استبداد گرفتار خشونت و غیظ آمران و عاملان رژیم ولایت مطلقه فقیه
قرار گرفته اند. این جوانان مبارز بایستی به آزارها و
آسیبهای جسمی و روحی فراوانی که از طریق
شکنجه گران استبداد به آنان وارد شده، معنائی درخور بزرگی و
اهمیت مبارزۀ خویش را بدهند. خویشتن را با وضعیتهای
نو و جدیدی که برایشان بوجود آمده انطباق دهند و به تلاشها و کوششهای
خویش جهت رسیدن به تغیر آرمانی خود بافزایند.
امید به پیروزی و ظفرمند شدن در مبارزه با استبداد را هرگز،
حتی برای یک لحظه از دست ندهند. چراکه توانائی در داشتن
امید جهت تغیر اوضاع فردی و اجتماعی، یعنی
دست یازیدن به انقلاب، امری عمیقاً انسانی است.
این توانائی جزء یکی از مهمترین استعدادهای انسان
بشمار میرود. چرا که تفاوت مابین انسان با حیوانات در
اینستکه، حیوانات نمیتوانند امیدوار باشند. زیرا که
آنها در چهارچوب غریزۀ مشخص و غیر قابل تغیر خویش زندگی
و عمل میکنند. حیوانات نه قادرند و نه میخواهند وضعیت
زندگی خویش را بطور کلّی تغیر دهند. بنابراین هیچگونه
تصوری نیز از آینده ندارند. تنها این انسان است که هم
میخواهد، هم قادر است و هم بایستی زندگی فردی و
اجتماعی خویش را تغیر دهد و آنرا مناسب با رشد و ارتقاء
طبیعی و اجتماعی خویش گرداند. در این صورت هر انسانی
باید جهت تغیر و تحول دلخواه خویش در زندگی از قبل طرح و
برنامه داشته باشد. در هر طراحی و برنامه ریزی نیز
تخیلات و تصوراتی از آینده نهفته اند. در واقع مابین زمان
حال، یعنی آنچه هم اکنون هست و آینده، یعنی آنچه
هنوز وجود ندارد و بایستی بوجود آید، یک فاصله
زمانی وجود دارد. این فاصله زمانی را ما انسانها بکمک زدن پلی
بهم پیوند میزنیم. این پل همان امید است و
بنای مستحکم آن تنها از طریق فعالیت و خلاقیت ما استوار
میگردد. بدینصورت که آیندۀ آرزوئی و آرمانی
ما تبدیل به حال شود و واقعیت زندگی ما گردد.
از جنبه روانشناسی نیز هر
امید و آرزوئی پیوندی عمیق با تلاش و کوشش انسانها جهت
خوشبخت شدن دارد. این نیز امری بدیهی است که هر
انسانی بطور طبیعی آرزومند خوشبختی است. در حقیقت مسیر
و جهت تمامی امیدها و آرزوهای انسان بسوی خوب زندگی
کردن و خوشبخت شدن است. زیرا هر آنچه را ما آرزو میکنیم و تمنای
تحقق آنرا داریم و یا شیفتۀ در آغوش گرفتن آنیم،
بدینخاطر است که امید داریم با رسیدن به آن، خوشبخت
شویم. همۀ امیدها و جّد و جهدهای انسان برای خوشبخت
شدن نیز، قانون زندگی و رسم طبیعت انسان است. شاعر نامدار
آلمانی، فیریدریش شیلر مینویسد:
" امید جنونی تملق
آمیز نیست. در دلهای امیدوار صدائی بلند اعلام
میکند: ما برای زندگی بهتری، تولّد یافته
ایم! و هر آنچه را صدای دل گفت، روح امیدوار را نمی
فریبد."
نه تنها شاعران، بلکه روانشناسان
نیز تأکیدی فراوان نسبت به خصلت احساسیِ امید
دارند. چرا که امید داشتن به اینکه در آتیه وضعیت دلخواه
ما استقرار خواهد یافت، انعکاسش در درون ما همواره همراه با احساسی از
نیرو، شهامت، اعتماد و اطمینان نسبت بخود و زندگی خویش
است. هر انسان امیدواری نه تنها احساس توانائی و قوی بودن
میکند، بلکه باصطلاح احساس بال در آوردن و پرواز کردن به اوج قله های
سر کشیده به آسمان را دارد.
روانکاو مشهور سوئیسی،
ورنا کاست، Verena Kast
در کتاب جدید خود، با نام " شادی، الهام،
امید"، ابتدا شادی را بمثابه اساسی ترین احساس و
یاوری قابل استفاده برای یافتن جنبه های مثبت زندگی،
قلمداد نموده، سپس پیوند محکم و استوار مابین سه احساس مثبت
انسانی، یعنی شادی، الهام یا خلاقیت و
امید را جهت "بازسازی زندگینامۀ شاد"
تشریح میکند. بنظر خانم کاست، هر تجربۀ مثبتی که انسان
میکند، غالباً نیز سبب بروز شادی بعدی دیگری در
او خواهد گردید. "بازسازی زندگینامۀ شاد"
بدین معنی است که، حتی دوره های شاد گذشته در زندگی
ما میتوانند بما یاری رسانند تا ما شادی و خلاقیت و
امید را دوباره در درون خویش بازسازی کرده، واقعیت
زندگی خود گردانیم. او مینویسد:
" در تخیلات پُر امید
ما عشق و علاقه نسبت به آتیه و شکوفائی شادی در آینده، قابل
تجربه میشوند. امید احساسی است که در دوره های
بحرانی زندگی نیز قابل درک و تجربه است. در این دوران تار
وسیاه، امید به یاری ما می شتابد تا ما به کمک آن، مصائب
پُر درد و رنج کنونی خویش را بطور سازنده ای از سر
بگذرانیم."
حافظ شاعر نامی ما ایرانیان
نیز در بیش از هقتصد سال پیش به این خصلت بسیار مهم
امید پی برده بود. او در غزلی بسیار زیبا
چنین میسراید:
صبح امید که بُد معتکف پردۀ
غیب گو برون
آی که کار شب تار آخر شد.
آن پریشانی شبهای دراز
و غم دل همه در
سایۀ گیسوی نگار آخر شد.
باورم نیست ز بد عهدی
ایام هنوز قصۀ
غصه که در دولت یار آخر شد.
نقش پیوندهای اجتماعی
در ایجاد امید در انقلاب:
یکی از سئوالات اساسی
در مورد امید که در علم روانشناسی طرح میشود، این سئوال
است: چرا بعضی از انسانها قادرند در درون خویش امید بوجود آورند
و همواره امیدوار باشند. اما عده ای دیگر توانا باینکار
نیستند؟ در واقع منشأ و محل نمو و پرورش امید در درون انسان از کجا
سرچشمه میگیرد؟ پاسخی که باین پرسش داده میشود،
اینست:
هر انسانی که دارای "روانی
ایمن و مطمئن"، باشد، توان پروریدن امید در درون
خویش را نیز دارد. حال برای این پرسش که چگونه انسانها
دارای روانی ایمن و مطمئن و یا روحی آسوده خاطر
خواهند شد و یا بلعکس چه عواملی سبب عدم اطمینان روانی میگردند؟
پاسخی که داده میشود، معمولاً روایتی است بس دراز و
پیچیده که خلاصه و کوتاه آن اینست:
تعداد
کثیری از روانشناسان پژوهشگر معتقدند که سه سال اول زندگی هر
کودکی جهت یافتن اطمینان روانی و یا عدم روانی
مطمئن، بسیار مهم و اساسی هستند. اگر کودک در این سنین
اولیه و ابتدائی در پیوند با نزدیکترین اشخاص نسبت
بخویش،( مثل مادر، پدر، خواهر، برادر و یا هر کس دیگری که
رابطه ای تنگ و صمیمی با او دارد) تجارب مثبتی را کسب کند،
در آینده و در واقع همۀ زندگی خویش صاحب روانی
ایمن و مطمئن و روحی آسوده خاطر خواهد شد. در اینصورت کودک پس
از این دوره و سپس تا پایان عمرخود، بجهت دارا بودن روانی
مطمئن، توانا به داشتن امید، و همواره امیدوار بودن است. اگر خلاف این
امر صورت گیرد، یعنی در آن سه سال اول پس از تولّد، کودک در
رابطه با انسانهای دیگر تجارب بدی را حاصل نمود، صاحب
روانی نا مطمئن شده، در نتیجه
تا پایان عمر خود بطور مزمنی نا امید و یا کم امید
خواهد گردید.
البته تعداد دیگری ازروانشناسان
محقق، "سلطۀ عمیق" ابتدای زندگی،
یعنی آن سه سال اوّل کودکی را قبول ندارند و آنرا
"میراث افکار فروید" دانسته، نوعی "اسطوره
کردن" دوران کودکی میدانند. این عده از روانشناسان معتقدند
که: یکی از علائم بسیارمهم
در داشتن روانی ایمن و مطمئن، داشتن اعتماد است. ابتدا اعتماد بخود،
باصطلاح اعتماد بنفس، و سپس اعتماد به دیگرانسانها و بطور کلّی
زندگی است. اعتماد نیز یکی از بیشمار توانائیهای
روان انسان است که در اثر پیوندهای مناسب و خوب انسانی و
اجتماعی در فرد بوجود میآید. این پیوندها که عمرشان به تمامی طول حیات فرد
میرسد، در ایجاد و استحکام روانی ایمن و مطمئن و
یافتن اعتماد نسبت بخود و دیگران، در نتیجه پیدایش
امید و امیدواری، نقشی عظیم دارند.
میشائل بالینت، Michael Balint روانکاو اهل مجارستان اولین
کسی بود که در دهۀ پنجاه سال مسیحی در نتیجه تجارب
درمان روانی و تحقیقی خویش، واژۀ بسیار مهم "اعتماد
و اطمینان اولیه" بزبان آلمانیUrvertrauen را ساخت. این واژه بیانگر این
امر مهم است که هر انسانی با اعتماد و اطمینانی اولیه و
یا باصطلاح مادرزادی متولد میشود. اگر به این اعتماد و
اطمینان ذاتی نوزاد و کودک از طریق تجاربش با اشخاص نزدیک
بخود، آسیبی "عمیق" نرسد. این کودک بعدها
نیز در زندگی فردی و اجتماعی خود همیشه صاحب اعتماد
و اطمینان خواهد ماند. این اعتماد و اطمینان را هر انسانی،
همانطور که آمد، ابتدا نسبت بخود و توانائیهای خویش دارد و سپس نسبت
بدیگر انسانها و جامعه ای که در زندگی میکند.
در اینصورت رابطه ای مستقیم
میان روانی ایمن و مطمئن با پیوندهای انسانی
- اجتماعی، اعتماد نسبت بخود و دیگران و امیداری وجود
دارد. در حقیقت داشتن روح و روانی ایمن و مطمئن،
یعنی بخود و دیگر
انسانها اعتماد داشتن، در نتیجه دارای روحی امیدوار بودن
است. از همه مهمتر آنکه اینها همه مادرزادی، یعنی در ذات
انسان نهفته اند، باید از آنها مراقبت و پاسداری نمود. این
مراقبت و پاسداری نیز از طریق پیوندهای مناسب و خوب
انسانی و اجتماعی برای انسانها مقدور خواهند شد.
پس بطور خلاصه و کوتاه میتوان گفت
که پیوندهای انسانی و اجتماعی هر فردی با
دیگران، از همان اوان نوزادی و کودکی او تعیین
کننده هستند. کیفیت این پیوندها بما میگویند
که ما چگونه احساسی داریم، چطور می اندیشیم و عمل
میکنیم. از همه مهمتر، درجۀ اعتماد و اطمینان و
امید ما در زندگی تا چه اندازه است. در حقیقت نوع و
چگونگی کیفیت پیوندهای انسانی و
اجتماعی در ایجاد امید نقشی بسیار با اهمیت دارند.
اینکه آیا این پیوندها بما روانی ایمن و
مطمئن و روحی آسوده خاطر را میدهند، در نتیجه ما را توانا به
داشتن امید میکنند. یا آنکه در ما عدم اعتماد و اطمینان، و
در نتیجه ناامیدی ایجاد میکنند. بخصوص بهنگام عزم و
آهنگ دست زدن بکاری بزرگ و سرنوشت ساز، چون انقلاب و تحول در تمامی
شئون اجتماعی، بسیار حائز اهمیت هستند.
ما ایرانیها خوب میدانیم
و تجارب عظیم سه انقلاب در راه کسب آزادی و مردمسالاری در طول یک
قرن گذشته بما آموخته اند و می آموزند که استبداد در هر شکل و
شمایلی که بخود بدهد، دشمن پیوندهای مثبت انسانی و
اجتماعی است. برای مثال اگر ما می بینیم که استبداد
ولایت مطلقه فقیه در طی سی سال گذشته درون و بیرون
مرزهای میهن ما ایران را مملو از انواع دشمنی ها و
خصومتهای کور کرده است. اولین و ابتدائی ترین دلیل اینکار
ضربه زدن به کیفیت مثبت پیوندهای انسانی و
اجتماعی ما ایرانیان است. کیفیت بد این پیوندها
ما ایرانیان را ملتی صاحب روح و روانی نامطمئن، بی
اعتماد بخود و هموطنان خویش وبالاخره ملتی مأیوس و ناامید
نسبت به سرنوشت خود و میهن خویش میگرداند.
تاریخ سیاه و کارنامۀ اعمال
رژیم ولایت مطلقه فقیه طی سی سال بما نشان داده اند
که: سالهای دوری مردم ایران از یکدیگر،
یعنی سالهای پیوندهای بد انسانی و
اجتماعی، سالهای زندان و مرگ و اعدام، سالهای جنگ هشت
سالۀ بنفع سلطه خارجی، سالهای فرار مغزها از ایران،
سالهای سانسور وخفقان، سالهای خشونت و خواهر و برادر کُشی، و
بالاخره سالهای تحقیر و تهدید مدام زنان و مردان ایران بودند.
در حقیقت جنون استبداد از دوستی و صفا و صمیمیت، از
یگانگی و یکدلی و یکرنگی مردم ایران با
همدیگر وحشتی بتمام دارد. پس رابطه ای مستقیم میان
دوری مردم از یکدیگر، عدم اعتماد و اطمینان نسبت بخود و
دیگران و نا امیدی فردی و ملی وجود دارند.
جای
هیچ تعجبی نیست که تا پیش از شروع جنبش سراسری ملت
ایران علیه جنون استبداد ولایت مطلقه فقیه، اکثر جامعه
شناسان ایرانی (و نه تنها فقط جامعه شناسان) با نگرانی
زیادی صحبت از فردگرائی بیمارگونه در میان مردم،
خاصه جوانان ایرانی میکردند. آنها میگفتند و به درست هم
میگفتند، اگر این فردگرائی یا بهتر بگوییم تک
روی های جدا و بریده از هم ادامه یابند، پیوندهای
انسانی و اجتماعی در جامعۀ ایران دچار بند از بند
گسیختگی شده، در اثر زمان جامعه ایران متلاشی خواهد
گردید. چرا که اگر پیوندهای انسانی و اجتماعی
بتدریج ضعیف و شکننده شوند، پیوندهای درونی گروههای
اجتماعی و سیاسی نیز دچار تلاشی خواهند شد. در
نتیجه رابطۀ افراد جامعه با بنیادهای شش گانه
اجتماعی نیز بمرور زمان رو به زوال خواهند گذارد. جنبش کنونی
مردم ایران این وضعیت را بطور کلّی عوض کرد.
پیوندهای خوب اجتماعی که هم اکنون به یمن انقلاب ملت
بوجود آمده اند، بایستی روز به روز بیشتر و بهتر شوند. چرا که بزرگی
و اهمیت وجه تجارب خوب اجتماعی را در ایجاد امید
برای هر جوان ایرانی (و غیر ایرانی)
نمیتوان باندازه کافی قدر و ارج گذارد. بقول خانم ورنا کاست در کتاب
"شادی، الهام و امید":
"امید و اعتماد از دل
پیوندهای قابل اطمینان انسانی و اجتماعی بوجود میآیند
و رشد میکنند. در حقیقت امید و اعتماد ما، روز بروز بیشتر
افزایش میابند، اگر ما خود را در خدمت پیوندهای خوب و
مطمئن انسانی و اجتماعی قرار دهیم."
وجود و همگرائی سه احساس مثبت
فردی و اجتماعی، یعنی امید، اعتماد و
اطمینان و روابط خوب اجتماعی، برای انقلاب کنونی مردم
ایران، فوق العاده با اهمیت هستند. هر چه این سه احساس در درون
ما ایرانیان بیشتر افزایش یابند و رشد کنند،
ایران زودتر صاحب آزادی و
استقلال و جامعه ای مردمسالار خواهد گردید. هر انسان
ایرانی که خود پُر از امید و اعتماد و صمیمیت باشد،
در محیط زیست اجتماعی خویش، روابط و پیوندهای
مطمئن و دیرپائی را بوجود میآورد. این فرد بجهت دارا بودن
این سه احساس مثبت، هم خود پُر از شادی و شعف است و هم دیگران
را در این شادی و شعف شریک خویش میگرداند. بقول
روانکاوان، این فرد در درون دیگران "اعتماد و اطمینان
اولیه" را دوباره بوجود خواهد آورد.
جامعه شناس فرانسوی، بردیو Bourdieu که مبتکر
واژۀ "سرمایه اجتماعی" است، این واژه را در
ردیف و هموزن دو ثروت ملی دیگر، یعنی
"سرمایه اقتصادی" و "سرمایه تحصیلی
یا علمی" قرار میدهد. او معتقد است: اینکه
ملتی تا چه اندازه توانائی در حلّ مشکلات جامعه خویش دارد، و
میتواند بسرعت بر این مشکلات غلبه کرده، راه رشد و پیشرفت خویش
را هموار کند، بستگی تام به شبکه های روابط اجتماعی خوب آن ملت
دارد. شبکه های روابط اجتماعی خوب و توانا، حاصل عمر و زندگی
آفراد عضو آن شبکه هستند. زیرا که بناکردن یک شبکۀ
اجتماعی مثبت و باکفایت، نیاز به زمانی طولانی،
احساسی لطیف، هوشی خلاق، حافظه ای قوی، توجه و
احترام متقابل اعضاء شبکه نسبت به یکدیگر، درک دیگری و
بالاخره توانا بودن در لذت بردن از حیات و زندگی دارد. در حقیقت
تمامی آن خصائلی که انسانها را توانا به زیستی آزاد و
مستقل میکند. و صد البته تمامی آن خصوصیاتی که مستبدین
سر سوزنی از آنها را ندارد.
برای علم روانشناسی
این سئوال بسیار مهم و اساسی است: کدامین صفات و
خصلتهای انسانی ما، شبکه اجتماعی که ما عضو آن هستیم و به
آن تعلق داریم را، توانا و قوی در حلّ مشکلات جامعه و ملت میکند؟
آیا تحصیلات و درجۀ علمی ما، ثروتها و توانائیهای
اقتصادی ما و یا مقام شغلی و حرفۀ ما، این
توانائی را بوجود خواهند آورد؟
آقای Frieder R. Lang
استاد دانشگاه ارلانگن در شهر نورمبرگ آلمان که در رشته
روانشناسی و زال شناسی Gerontologie (علم شناسائی انسانهای
سالخورده و پیر) مطالعه و تحقیق میکند، جواب سئوالهای
بالا را اینگونه میدهد:
"شخصیت هر فردی در
ایجاد شبکه اجتماعی نقشی بسیار مهم دارد. این
شخصیت بایستی دارای این خصلتها باشد: انگیزه
های استوار و دیرپا، هدفمند و دارای اهداف طولانی،
احساسی عمیق و توانائی در یادگیری و آموزش
دیگران. ولی با اینوجود هنوز به اندازۀ کافی تأثیر
متقابل میان روابط اجتماعی وشخصیت فردی تحقیق و
توضیح داده نشده اند. آنچه مسلم است، اینستکه: انسانها عضو آن نوع شبکۀ
روابط اجتماعی میشوند که با شخصیت فردی آنان جور
آید. فرضیۀ اصلی من اینست: هر شبکه روابط
اجتماعی آئینه وار توانائیهای اعضای خود را نشان
میدهد."
خانم آلکساندر نیز در تحقیق
کیفی خود با آن 39 جوان در سنین 18 تا 22 ساله، که در
وضعیت سختی بسر میبردند، به این نتیجه رسیده
استکه: این جوانان به شیوه های کاملاً متفاوتی نیرو،
اعتماد، اعتقاد و امید برای خود را از روابط مابین انسانی
و اجتماعی بدست میآوردند. بمدد اینکار آنان برای خویش
تکیه گاهی احساسی و جرئت و شهامتی فوق تصور را کسب
میکردند. آنچه بیش از همه قابل توجه و تأمل این خانم محقق شده
است، این امر بسیار مهم بوده استکه:
"جوانان
امیدوار در محیط اجتماعی خویش در پی جستجو و
یافتن اشخاص و افرادی برای خود بودند که برای آنها نقش
الگو و پیش آهنگ را ایفا کنند. جوانان امیدوار از این
الگوها و پیش آهنگهای خودشان، هدفداری و هدفمندی و
بیش از همه استراتژی پیروزی و موفقیت را فرا
میگرفتند."
فهرست منابع و مأخذها:
Elizabeth Alexander: How to Hope. A model of the thoughts, feelings and behaviours involved in
transcending challenges and uncertainty. VDM Verlag
Dr. Müller Saarbrucken 2008
Ernst Bloch: Das Prinzip Hoffnung: 3 Bände, Suhrkamp Verlag
Taschenbuch, August 2009
Verena Kast: Freude, Inspiration, Hoffnung. Patmos Verlag. Düsseldorf
2008
C. Richard Snyder: Psychology of hope. You can
get dere from there. Free Press, New York 2003
“Netzwerke sind eine Lebensleistung” Interview mit Professor Dr.
Frieder R. Lang, Psychologie Heute Juni 2008