محمد
جعفری
ولایت کلیسا و
ولایت فقیه = بیان قدرت
و دیکتاتوری ولایت مردم= بیان آزادی و اختیار
"
کسانی که بدنبال کسب آزادی و استقلال هستند، بایستی به
هوش باشند که از طریق قدرت و اِعمال زور، هر گز به آن دسترسی
پیدا نخواهند کرد. باز کسانی که فکر می کنند وقتی قدرت را
بدست گرفتند، عدالت و آزادی را گسترش خواهند داد، سخت در اشتباهند،
زیرا در طول تاریخ حتی یک نمونه را نمی شود مثال
آورد که کسانی که هدفشان قدرت بوده، وقتی قدرت را قبضه و به تصرف در
آورده اند، به بسط و گسترش آزادی و عدالت پرداخته باشند."
مقدمتاً باید
گفت که فلسفۀ وجودی بهشت و جهنّم، عقاب و ثواب، بر وجود آزادی و
اختیار انسان نهفته است. زیرا انسان مجبور و محصور، به هر کدام از آن
دو سرنوشت که رو کند، چون خود آن را اختیار نکرده و به اجبار بدان تن داده
است، عقاب و ثوابی در پی ندارد. امام علی (ع) به صراحت می
فرمایند، اگر چنین بود " هر آینه پاداش و کیفر
بیهوده بود و نوید و بیم بیجا می نمود. خدای
پاک بندگان را به اختیار و آزادی عمل فرمان داد، و با بیم دادن،
از کارهای ناروا باز داشت،...
" ( 1)
لاجرم، انسان باید به سرانجام آن دو
سرنوشت آگاه باشد و حجت نیز بر او تمام شده باشد، وسائل و استعداد و امکانات
هر کدام از آن دو مسیر و هدف را در اختیار داشته باشد، آزاد و مختار
نیز باشد، تا با آزادی و اختیار هر کدام را که اختیار
کرد، منطقاً منتظر آنچه که دستآورد خودش بوده است بتواند باشد و الاّ برانسان
بی اختیار و مجبور چه مجازات و یا پاداشی تعلق می
گیرد؟
انسانی که در
این کره خاکی زندگی می کند، باید از امکانات و
استعداد خود و زمینی که در آن زندگی می کند، بهره
بگیرد تا بتواند به سمت یکی از دو سرنوشتی که در انتظار
اوست، بحرکت خود ادامه بدهد، ضرورتاً برای تداوم حیات و ادارۀ
سرنوشت خود باید اختیار چگونگی اداره آنرا خود در دست داشته
باشد و خود به آن سامان و سازمان بدهد. در اینجا این سئوال مطرح است
که نیرو از کجا منشاء و سرچشمه
می گیرد؟ حقيقت آن است كه جوامع در طول تاريخ با دو منشاء و یا
سرچشمه نیرو مواجه بوده اند:
1-
منشاء و سرچشمه دين
2-
منشاء و سرچشمه مردم
این
دو منبع یا منشاء و يا سرچشمۀ نيرو در جامعه پابپای هم پيش مي
روند و جامعه را به رشد و آزادی و استقلال هدايت می كنند. اگر چه اين
دو منشاء با هم روابطي دارند. اما هر كدام از آن دو مستقل و جدای از هم
هستند و هر كدام در جامعه جايگاه و رسالت ويژه خود را دارند.
قلمروها
و وظایف هر كدام از این دو منبع اگر واضح ترسیم نشده باشد، اين
دو، در امور يكديگر تداخل كرده و یا گاه با هم در می آميزند و در
نتیجه هر دو به صورت تمركز قوا و به مثابه قدرت سلطه گر در می آيند و
با هم متحداً بيان قدرت می شوند. در صورتي كه هر كدام به راه و رسالت
واقعی خويش پيش بروند، مي توانند در تصحيح يكديگر در صورت انحراف بكوشند و
يا در تندروی ها يكديگر را متعادل سازند و جامعه را در خط متعادل و پرهيز از
هر افراط و تفريطی به پيش برانند.
نظر به اینکه فرهنگ و تمدن سیّال
است و از جامعه ای به جامعه های دیگر و از مللی به ملل
دیگر سرایت می کند، و بویژه فرهنگ غالب در هر زمان،
محتوای خود را کم و زیاد بر دیگران غلبه می دهد، و باز
نظر به اینکه اسلام خاتم ادیان و رسول اکرم(ص) خاتم رسولان است و
پیامبر قبل از رسول اکرم حضرت عیسی(ع ) بوده است و
مسیحیت بیش از 8 قرن بنام دین حضرت مسیح و خدا،
حکومت خودکامه ای را بر مردم تحمیل کردند ودر حقیقت تشکیل
حکومت مطلقه دینی دادند و به اشاعه و جا انداختن فرهنگ قدرت
پرستی بنام دین در جهان پرداختند، آیا این مطلب می
تواند، بدین معنی باشد که آقای خمینی ولایت
مطلقۀ فقیه را از کلیسا اخذ و آن را به ارث برده است ؟ و
یا اینکه این مسأله از خواص قدرت است و وقتی هدف دست
یابی به قدرت باشد و امکانات نیز یار گردد، کار به همان
نتیجه خواهد رسید.
در این مقاله بطور اختصار به چگونگی
مشروعیت بخشیدن کلیسا به قدرت و نمادهای آن و یا
اینکه خود به ولایت مطلقه مسیحائی و یا نماد قدرت
تبدیل گردید، می پردازم، تا مشاهده شود، وقتی هدف قدرت و
بدست آوردن آن بود، تفاوت چندانی ندارد که کسانی که در صدد تصاحب آن
هستند، به چه دین و یا مرامی خود را متعلق می دانند.
مشروعيت بخشيدن دين
به قدرت و نمادهای آن و يا خود به قدرت تمام عيار تبديل گشتن، توسط متوليان
قدرت پرست دین، در مغرب زمين سابقه ای كهن دارد. تئوری قدرت و ولایت
مطلقه آقای خمینی كه
خواهان استیلا بر دين و سرنوشت مردم است،
با قدرت مطلقه ای كه پاپ گرگوار هفتم در مسيحيت در قرن يازدهم
ميلادی آن را پايه گذاري كرد، شباهت های زیادی با هم
دارند و در حقیقت در محتوا یکی هستند و تنها ابعاد و نام آن
متفاوت است.
در دوران امپراطوری قسطنطین،
وی با اسقفها به عنوان عمّال و دستیاران سیاسی خود، رفتار
میکرد، آن ها را نزد خود فرا می خواند و بر شورای شان
ریاست داشت و بر هر عقیده که اکثریت آنان اظهار می کردند،
صحه می گذاشت. (2)
سهیم شدن در
قدرت و به عنوان عمّال و دستیاران سیاسی امپراطور عمل کردن،
مزۀ بیشتر قدرت را به اسقفها چشانید. به مرور که متولیان
مسحیت قدرت بیشتری پیدا میکردند، در ساختار قدرت
نیز سهم بیشتری به دست آوردند.
در قرن چهارم (344) مجمعی از اساقفه تشکیل شد و مقام
پاپی در آن طراحی شد. سپس امپراطور در سال 445 ميلادی اين مقام
را رسميت داد(3) و بالاخره در
اواخر قرن چهارم، امپراطور تئودُر، مذاهب بت پرستی را به كلی ممنوع
كرد (4) و از اين زمان به بعد
است كه جامعه مسيحيت که رشد و نمو كافي كرده بود، کم کم تشكيلات خود را بر طبق
دوائر امپراطوری مرتب كرد. (5) و با وجودی كه اساقفه و پاپ
برگزيده امپراطور بودند، در درون امپراطوری، تشكيلات قدرتمند ديگری پا
به عرصۀ وجود گذاشت و سپس اين دو قدرت، برای حفظ اقتدار قدرت خويش
لازم و ملزوم يكديگر شدند.
اما هر چه بر قدرت كليسا افزوده می گشت و
در قدرت بيشتر سهيم می شد، مسيحيت از رسالت اصلی خويش كه گسترش معنويت
و دفاع از مظلومين در برابر ظالمين بود، غفلت كرده و خود به يكی از
طرفهای قدرت كوبنده تبديل مي گرديد.
در جدال و برخورد بين
امپراطور و پاپ تا سال 500 ميلادی با وجوديكه امپراطور همه كاره بود، قوه
قانونگذاری در اختيار مجمع اسقفها كه غير مستقيم در اختيار پاپ بود قرار
داشت و هنوز مجلس سنا در امر كشور داری اثرگذار بود. امپراطور ژوستينين كه
می خواست من جميع الجهات امپراطور روم باشد، بكار قانونگذاری همت
گماشت و با در اختيار گرفتن قوه قانونگذاری كه با مساعدت متوليان مذهب و
مشروعيت بخشی آنها امكان پذير گرديد، حكومت مطلقه خود را پی افكند و
از سوی کلیسا به وی تلقين شد كه قدرت وی از جانب خداست.
به اين لحاظ از آن پس در برابر اوامر او هيچ گونه مقاومتی مجاز نبود و
وی به اراده مطلق خدا حكومت می كرد. خود او در مجموعه قوانینش
چنین آورده بود: “بزرگتر و مقدستر از ذات همايون امپراطوری چيست؟ در
صورتی كه علمای حقوق به نحو روشن و صریح مقرر داشته اند که
ارادۀ امپراطور در حکم قانون می باشد. کیست که حدّ خود را
نشناخته امر مقام سلطنت را اطاعت نکند؟» (6)
با وجودی که
حکومت مطلقه تثبیت گشته بود ولی تاج امپراطور و شاهان، با گذاشتن پاپ
بر سر آن ها مشروعیت و رسمیت می یافت. بنا براین،
بهانه و یا وسیله ای لازم بود، به دست آيد تا اقتدار از
امپراطور به دستگاه پاپ منتقل شود و يا به نوعی بين آن دو مقام تقسيم گردد.
سرانجام بهانه و وسايل لازم در اختيار پاپ قرار گرفت:
خاندان شارل به كمك
پاپ رسماً پادشاهي يافت (7)
پپن از خاندان شارل در سال 751 سفيری به روم فرستاد و از پاپ
زكريا چنین استفتا کرد:“ از ميان دو تن، آن كه به راحتی و فراغت در
خانه خود نشسته سزاوار مقام سلطنت است يا آن كه فشار نگاهبانی كشور كلاً بر
عهده اوست”. پاپ جواب داد: “آنكه عنان اختيارات به دست دارد بيشتر از كسي كه
بيكاره است سزاوار پادشاهی است”(8) و براين اساس مجلسي برپا شد و پپن كه
سرداری بود، خود رسماً پادشاه گرديد و بدين ترتيب خاندان شارل وجهۀ
مذهبی يافتند و برگزيده خداوند به شمار آمدند زيرا به مشيت الهی كه همان
فرمان پاپ زكريا باشد سلطنت يافته بودند و با زبان فقه یعنی پادشاه
مأذون. سن بنيفاس به نمايندگی پاپ يكی از مراسم يهود را احياء كرد و
همچنانكه شموئيل به نام خداوند روغن مقدس را بر پيشانی شاعول ريخته بود، پپن
را تبرّك كرد (9). تبرك پپن
توسط نمايندگی پاپ در واقع مبدئی بر ظهور "سلطنت به عنوان وديعه
الهي" گرديد(10) و پاپ که اين
"وديعه الهی" را در اختيار دارد،
به هر خاندانی كه صلاح بداند، از طرف خداوند اهداء مي كند.
پپن برای اداء
دينی كه بر ذمه داشت، دوبارعلیه ايالت لمبار لشكركشيد و چون پيروز شد
بدون توجه به امپراطورقسطنطنيه ايالت راون را به موجب هبه نامه شرعی
ای كه متن آن را در رم، در مرقد پطروس نهادند، به پاپ بخشيد. همين هبه نامه
منشاء تكوين مملكت پاپ شد كه تا سال 1870 باقي ماند .(11)
ولایت مطلقة
کلیسا و فقیه:
پاپ گرگوار هفتم در
اوايل قرن يازدهم ، از همۀ بهانه ها و وسايلی كه تا آن زمان فراهم
گرديده بود، برای استقرار ولايت مطلقه دينی سود جست و در تذكره
ای عقايد خود را نوشت و منتشر ساخت. همچون: “حوزه روحانيت روم را خداوند خود
تأسيس كرده، اين حوزه هيچگاه از صراط مستقيم خارج نشده و نخواهد شد. او نصرانيت را
به وجود آورد و اختياردار آن می باشد؛ بنابراين پيشوای اين حوزه صاحب
اختيار مطلق است. كسی نمی تواند او را محاكمه كند. مطالب مهمه
نمازخانه ها بايد به عرض او برسد، او می تواند اساقفه را معزول يا مشغول
بدارد." (12)
درست مانند اصل 5
قانون اساسی که « در زمان غیبت
حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه)، در جمهوری اسلامی
ایران ولایت امر و امامت امت بر عهده فقیه عادل و با
تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است...» و اصل 177 و اصول
دیگر.
وي در فرمان
ديگری در سال 1075، انتخاب اساقفه، كشيشان و ائمه جماعت را نيز مانند پاپ،
بدون دخالت عرف در اختيار خود گرفت. اين فرمان چنين مقرر می داشت: “از
این به بعد هر كس از دست يكی از ارباب عرف منصب اسقفی يا
كشيشی بگيرد نبايد در صف اساقفه و كشيشان راه يابد و اطاعتي كه بالنسبه به
اساقفه و كشيشان فرض است نبايد دربارۀ او مراعات شود. اين حكم دربارۀ
مناصب پائين تر هم مُجراست. هر
گاه امپراطور يا والی يا مرزبان يا حاكم يا مقام غير روحانی ديگر
كسی را به رتبۀ اسقفی يا غير آن بگمارد محكوم به تكفير خواهد
بود. (13)
با اين فرمان، پاپ
همۀ قدرت را در يد اقتدار خود گرفت زيرا هر اسقف در قلمرو خود علاوه بر امور
روحانی، امارت هم داشت و از آنجا كه فرمان پاپ، سلاطين را در قلمرو دخالت در
امور انتخاب روحاني ممنوع كرده بود، در حقيقت نواحی اسقف نشين كه قسمت
مهمی از مملكت را در برمی گرفت از دست سلاطين بيرون رفت. گرچه اين امر
كشمكش ها و کشتار بسياری را سبب گرديد و خود بمنزله تجزيه مملكت بود و
ضايعاتی بس سنگین ببار آورد اما اين جدال و در گيری به مرور بر
قدرت كليسا افزود و منجر به توسعه تمام عیار قدرت كليسا گشت.
در قرن 12 و 13 قدرت
روحانيت، حد و نهايت نداشت و همه شئون مردم را در برمی گرفت و امپراطوران و
يا پادشاهان در حقيقت به عمله و کارگزاران پاپ تبديل شدند. همانطوریکه طبق
قانون اساسی ولایت فقیه جمهموری اسلامی تمامی
قدرت در اختیار ولی فقیه است که پاسخگو به احدی نیست( اصل 5، 57، 110، 157
و...) در نتيجه اين اقتدار و ايجاد ولايت مطلقه دينی، پاپ با قدرت خودكامه بر
تخت سلطنت تكيه زد و دو حربه تكفير و تحريم را به دست گرفت تا همه كس را به اطاعت
و تعظيم وادارد. ولی چون مرتدين و زنادقه زير بار روحانيت نمی رفتند،
پاپ اينوسان سوم در سال 1208 برضد مرتدين آلبی اعلان جنگ صليبی
داد(14) و گرگوار نهم در سال 1231 بانی ديوان تفتيش
عقايد گرديد. (15) نظیر دادگاهای انقلاب که در کشور ما جوانان را
مانند برگ خزان به دیار نیستی می فرستد.(16)
تقابل مقامات عرف و روحانيت که تا اوايل قرن
سيزدهم ادامه داشت، پاپ بنيفاس هشتم را بر آن داشت كه با تشكيل مجمع اساقفه در روم
حكومت مطلقه دينی ايجاد شده را به صورت قطعی در آورد و آن را
خيلی رسا و محكم اعلام كند: “ قوه معنوی و نيروی ظاهری،
هر دو اختيار روحانيت است منتهی روحايت قوه معنوی را خود در دست
می گيرد لكن نيروی ظاهری را ديگران بنا به مصلحت روحانيت بكار
مي برند. قوه معنوی در كف امنای دين است و نيروی ظاهری تا
مدتی كه امنای دين مقتضی بدانند در مشت سلاطين و جنگيان. عليهذا
از اين دو قوه يكی بايد فرمانبردار ديگری باشد باين معنا كه
نيروی ظاهری بايد در برابر قوۀ روحانی سر تسليم فرود آورد.
حكم عقل بر اين است كه وضع و نيروی ظاهری و محاكمۀ آن در حال
ضرورت حق قوۀ روحانی است. پس اظهار و اعلام و عزم و حكم ما بر اين است
كه شرط لاينفك نجات هر فردی اين خواهد بود كه در برابر پاپ روم خاضع و خاشع
باشد" (17) ولایت مطلقۀ فقیهی که آقای
خمینی مستقر کرد، از ولایت مطلقه پاپ بنیفاس هم بدتر است
زیرا در ولایت بنیفاس نیروی
ظاهری مادی را در اختیار همان سلاطین و عرف قرار
میداد اما آقای خمینی هم قوه معنوی و هم قوه
ظاهری مادی را در اختیار روحانیت قرار داد.(18) کوتاه سخن آن که در این دوران
پروژه تكفير و تحريم کلیسا چنان كارگرافتاده بود كه خود پادشاهان را هم به
تسلیم محض کشانده بود.
ژان سان تر، پادشاه
انگلستان، چون از رأی پاپ انيوسان سرپيچي كرد، پاپ به نفی ژان سان تر
از اروپا و تكفير و خلع او از سلطنت حكم داد و تاج و تخت انگلستان را به فيليپ
آگوست بخشيد
( 66)0 ژان كه اوضاع را خطرناك ديد،
دستخط و برنامه ای صادر كرد و در سال 1213 به خواری و زبونی
سرفرود آورد و سوگند ياد كرد كه حق همه را مسترد می كنيم و سلطنت انگلستان و
ايرلند را از پاپ می دانيم و خود را دولتخواه او می شماریم و
«از اين به بعد سلطنت را فقط از جانب پاپ و مقام روحانيت و به سمت نايب السلطنه در
دست خواهيم داشت و اگر ما یا يكی از اعقاب ما از مدلول اين دستخط
مخالفت كنيم از حق سلطنت بر اين مملكت محروم خواهيم بود.» (19).
با مقايسه فرمانهاي آقای خمينی در باب ولايت
مطلقه فقيه در حفظ قدرت و فرمانهای پاپ گريگوار هفتم، بنيفاس و
اینوسان در باب ايجاد ولايت مطلقه كليسا، آشكار مي گردد كه آنچه آقای
خمينی در پي افكندن ولايت مطلقه فقيه، پايه ريزي كرد، به نوعي عكس برگردان
ولايت مطلقه پاپ است. البته اين بدان معنا نيست كه آقاي خمينی آن را از كليسا
اخذ كرده است، اما بدان معنا هست كه وقتی هدف از دين دست يابی به قدرت
باشد و امكانات نيز فراهم گردد، كار به همان نتيجه خواهد انجاميد.
ملاحظه می شود که رسالت
پیامبری نظیر حضرت عیسی(ع) که بر آزادی و
عدالت استوار بوده است، هنگامی که بوسیلۀ متولّیان قدرت
پرست، از خود بیگانه شد، بقدرت تمام عیار تبدیل می گردد و
از آن ببعد، برای هر جرم و جنایت، ظلم و ستمی توجیهات
مختلف شرعی، تراشیده می شود. درست به مانند حکومت ولایت
فقیه که برای هر جرم و جنایت در لباس «حفظ حکومت از اوجب واجبات
است» توجیه شرعی ساخته می شود. از دین اسلام چنان
دیکتاتوری و استبدادی ساخته که با استبدادهای دیگر
نظیر زمان شاه قابل مقایسه نبوده و نیست.
اگر اندکی دقّت
بفرمائید، ملاحظه خواهید کرد که تمام دیکتاتورها و
مستبدین (فردی و جمعی) عالم، تحت هر نام و اسمی که باشد،
در طول تاریخ و تا به امروز و در آینده نیز، خارج از شکل، فرم،
عرف، شرع، از نظر محتوا، روشهای تقریباً یکسانی را
یرای رسیدن به قدرت بکار می گیرند و برای حفظ
و نگهداری تمامیت قدرت با روشهای یکسانی نیز
عمل می کنند.
بنابر این
کسانی که بدنبال کسب آزادی و استقلال هستند، بایستی به
هوش باشند که از طریق قدرت و اِعمال زور، هر گز به آن دسترسی
پیدا نخواهند کرد. باز کسانی که فکر می کنند وقتی قدرت را
بدست گرفتند، عدالت و آزادی را گسترش خواهند داد، سخت در اشتباهند،
زیرا در طول تاریخ حتی یک نمونه را نمی شود مثال
آورد که کسانی که هدفشات قدرت بوده، وقتی قدرت را قبضه و به تصرف در
آورده اند، به بسط و گسترش آزادی و عدالت پرداخته باشند. اشتباه نشود
توزیع قدرت بین آحاد یک مرز و بوم جغرافیائی-
سیاسی وطراحی مهندسی امور مردم آن مرز و بوم بدست خودشان
یک حرف است و قبضه کردن قدرت به اشکال مختلف، حرفی دیگر. بعبارت
دیگر داشتن آزادی، استقلال و اختیار چگونگی سرنوشت مردم
بدست خودشان، همیشه با قبضه کردن قدرت در تضاد بوده است.
هر گاه صاحبان قدرت
بخواهند، آزادی و عدالت را گسترش بدهند، این عمل بمعنای انحلال
قدرت خودشان است و این است که تا بحال مشاهده نشده است که قدرتی خودش،
خودش را منحل کرده باشد.همیشه آزادیخواهان با مبارزۀ
آزادیخواهانۀ خویش، قدرتی را منحل کرده اند.
از جمله بدین
علت است که دین بیان آزادی است زیرا اگر دین
بیان آزادی نباشد، لاجرم باید بیان قدرت باشد، بعبارت
دیگر دین باید
بیان و توجیه کننده ظلم و ستم و بیعدالتی و استبداد باشد.
همچنانکه در کشور ما سی سال است که چنین روشی ادامه دارد.
پر واضح است که در
چنین حالتی خدا پرستیده نمی شود. آنچه پرستیده
می شود، به هر فرم و شکلی که باشد، نماد های مختلف قدرتی
است که نظام حاکم به شکل ارزش به جامعه تلقین و تحمیل کرده است و دین
که هدف اصلیش رهائی انسان، از بندِ بندگی انسان از انسان به
پرستش خدای یگانه است، از رسالت خود غافل می گردد و پرستش قدرت
و نمادهای مختلف آن را شرعی و دینی می گرداند.
به همین علت قرآن به صرحت تمام
پیامبر را از اموری که ممکن است با
بهانه قرار دادن آن ها حقوق خدا دادی مردم را از آنها سلب کند برحذر
می دارد.
بنا به نص صریح
قرآن، امور زیر در اختیار پیامبر اکرم(ص) نیست و
وی از نزدیک شدن به آن ها منع شده است:
1- امور مردم بدست پیامبر نیست. (20)
2- ایمان آوردن
و یا نیاوردن مردم دست او نیست.(21)
3
- هدایت کسان با او نیست و پیامبر مسئول هدایت شدن و
یا نشدن مردم نیست.(22)
4 - پیامبر وکیل مردم تحت هر نام و بهانه ای
نیست.(23)
5-
پیامبر حفیظ و نگهبان مردم نیست.(24)
6-
پیامبر جبار نیست و از جباران و زورگویان اطاعت نمی
کند.(25)
7-
پیامبر سلطه بر مردم ندارد.(26)
8-
پیامبر فرمانروا و یا سلطان و یا حاکم نیست.(27)
9-
پیامبر کافران و منافقان را اطاعت نمی کند و در برابر آزار آنها
مقابله به مثل نمی کند.(28)
بنابر این
پیامبر حق ندارد:
- به بهانۀ هدایت مردم به راه راست،
- به بهانۀ
گمراه و به ضلالت دچار نشدن مردم،
-
به بهانۀ تکذیب خود پیامبر بوسیلۀ مردم،
-
به بهانۀ اینکه مردم دوستان و یا اولیائی غیر
از خدا برای خود می گیرند،
-
به بهانۀ اینکه پیامبر
علم و آگاهی بیشتر نسبت به مردم دارد،
-
به بهانۀ رحمت آوردن به مردم و آنها را به نیکبختی و سعادت
رساندن،
- به بهانۀ اینکه بعضی
از اینها منافق هستند، باید از سر راه مومنین برداشته شوند،
- به بهانۀ مأمور
بودن و دریافت وحی از جانب
خداوند،
حقوق خدادادی
مردم را از آنها سلب کند و به بهانه های مختلف خود را حاکم، قیم،
وکیل و نگهبان
و یا...
چگونگی امور زندگی مردم گرداند.
پس اگر پیامبر
از نزدیک شدن به امور فوق نهی شده است، رسالت و وظیفه اش
چیست و برای چه اموری مبعوث شده است؟
-
وظیفۀ رسول خدا فقط تبلیغ و رساندن پیام خداوند به مردم
است.(29)
-
بیم دهندۀ برای همۀ عالمیان، از جن و انس است و
دعوت، دعوتی است عمومی و همگانی.(30)
- نوید آور و
بیم رسان است.(31)
-
پیامبربشیر و نذیر است ومسئول بهشت و جهنم مردم نیست و آن
بعهدۀ خداوند است. (32)
- شاهد و بشارت دهنده
و بیم رسان و چراغی روشن است.(33)
- پیغمبر خدا الگوئی [مقتدائی ]
نیکو برای پیروی کردن است.(34)
-
این ستمگرانند که منکر آیه های خداوند می
شوند.(35)
فرمایشات حضرت
امیر در نهج البلاغۀ آن حضرت در مورد هدف و وظایف رسالت
دقیقاً در انطباق با آیات بینات قرآن است(36) که در این
مقاله به طور فشرده و مختصر تشریح گردید.
تمام تواریخ
نقل کرده اند که علی(ع) در روز بیعت، در میان موج جمعیت
که مسجد را پر کرده بود، بالای منبر رفت و با صدای رسای خود
گفت:
.« ایها الناس، ان هذا امرکم
لیس لاحد فیه حق الا من امرتم.»، " ای مردم! این
امر[یعنی حکومت و تعیین زعامت آن ]، از آن شما است و
هیچ کسی را در آن حقی نیست مگر کسی که شما
این امر را به او واگذار کنید." (37)
با توجه به آنچه گذشت، روشن است که پيامبران
معلمان عدل و داد عقلاني مي باشند تا مردم را با آموزش عالي خود به رشد و تكامل
عقلاني برسانند و مردم نيز در پرتو شعاع اين رشد عقلاني، بتوانند مسئوليتهاي خود
را به خوبي درك نموده و به وظايف خود قيام و اقدام نمايند.
اما اين كه پيامبران
و رسول خدا، علاوه بر مقام تعليم، وظيفه اجرائي عدالت و كشور داري را نيز بر عهده
داشته باشند و اين وظيفه جزئي از مقام نبوت و رسالت محسوب گردد، از وظايف نبوت
نیست و رسول خدا هم ملزم به آن نبوده اند.
بنا براین ملاحظه می شود که نه از
متن نبوت حضرت رسول و امامت حضرت علي ولايت به معنای حکومت و رهبری
سیاسی ادارۀ کشور برنمي آيد. بلكه ولايت مطلقه و يا هر ولايت
ديگر تحت نام دين، دقيقاً ضد رسالت الهي مقام نبوت و امامت است.
در جامعه و براي
اداره زندگي مردم تنها، نيروي مردم منشاء حكومت است و با انتخاب مردم است كه كساني
مي توانند حكومت برانند. نيروي و منشاء دين كه از بنياد رسالت و امامت سرچشمه مي
گيرد، وظيفه اش ابلاغ اوامر و نواهي الهي است و نه چيز ديگر.
بنابراين در جامعه و براي اداره زندگي مردم،
نيروي مردم منشاء حكومت است و با انتخاب مردم است كه كساني مي توانند حكومت
برانند. نيرو و دين كه از بنياد رسالت و امامت سرچشمه مي گيرد، وظيفه اش ابلاغ
اوامر و نواهي الهي است و نه چيز ديگر.
علماي دين و بنيادهاي
ديني كه بر پايه همان نقش نبوت و امامت سرچشمه گرفته اند، باز وظيفه اشان ارشاد،
انذاز و ابلاغ باشد و نه بیشتر.
اين دو نيرو در جامعه
بايستي پا بپاي هم و بدون تداخل مستقيم در امور يكديگر جامعه را به سوي فلاح و
رستگاري پيش برانند. و بر مردم است که خود از تداخل وظایف این دو
نیرو جلوگیری بعمل آورند و بدینوسیله مانع بوجود
آمدن حکومتهای استبدادی و قدرت پرست گردند.
رسالت و هدف و وظيفه
اساسي علماي دين ابلاغ پيام دين و نه سلطه بر مردم بنام دين است. کار آن ها نشان
دادن راه رشد و سعادت و تميز آن از راه
ستمگري و جباريت و سلطه گري است. آموزش دين، نشان دادن اين دو راه با ضابطه
هاي مشخص آنست. دادن معيار و سنجش راه بي كران معنويت به سوي خداوند و راه افول به
جباريت و ستمگري است و براي اجراي اين مسئوليت خطير بايد قادر باشند از وسايل و
امكانات مورد نياز زمانه بهره برداري كنند و وسايل شكستن سانسورهاي مختلف و ممانعت
از برقراري سانسور را براي نشان دادن دو راه
در اختيار داشته باشند. در این جا است که دين و دولت با هم نوعي
رابطه برقرار مي كنند و دولت نيز موظف است امكانات ارشاد و تبليغ و نيز وسايل
شكستن سانسور و ممانعت از برقراري سانسور را دراختيار بنيادهاي ديني بگذارد و در
اين امر خود نيز از آنها حمايت و پشتيباني كند ومردم نیز باید با
جدیت مراقب اجرای درست آن باشند. اما چگونگی ادرۀ امور
مردم به دست خود مردم است و مردم هستند كه با اختيار و در كمال آزادي بايد سرنوشت
خود را رقم بزنند و هيچ فرد، بنياد، شخصيت و ساختاري را نشايد كه مستقيم و يا غير
مستقيم حق خدا دادي رقم زدن سرنوشت مردم به دست خود مردم را از آنها سلب كند.
حکومت ولایت فقیه نیز،
چیزی جز فلسفه قدرت نیست، با این تفاوت که فلسفه
های دیگرقدرت از دین، قرآن و اسلام مایه نمی گذارند
ولی این یکی با دین مردم بازی می کند و
با قلب و بدعت وجعل در دین و بنام دین،(38) فرعونیت و
جباریت می سازد که در ریشه و هدف با دیکتاتوری
پرولتاریا، دیکتاتوری شاهنشاهی، و یا هر
دیکتاتوری دیگر همخوانی و این همانی دارد و
بسی خطرناکتر است.
محمد جعفری 16 اردیبشت 1389
یادداشت و
نمایه:
1- نهج البلاغه،
ترجمه دکتر اسدالله مبشری، بخش دوم و سوم، سخنان حکمت آموز 78، ص 323و 325.
2-
تاريخ قرون وسطي ، آلبرماله و ژول ايزاك ، جلد سوم ، چاپ سوم 1370، ترجمه
: ميرزا عبدالحسين هژير، ص 760.
3- همان
سند، جلد چهارم 1362، ترجمه : ميرزا عبدالحسين هژير، ص 77 .
4- همان
سند، جلد دوم 1362، ترجمه ميرزا غلامحسين
زيرك زاده، ص 357 .
5- همان سند
6- همان
سند، جلد چهارم 1362، ترجمه : ميرزا
عبدالحسين هژير، ص 153 .
7- همان سند ، ص 115
8- همان سند ، ص 116 – 115
9- همان سند ، ص 116
10- همان سند
11- همان سند ، ص 116 – 117
12- همان سند ، ص 244
13- همان سند ، ص 246
14- همان سند ، ص 267
15- همان سند.
16- اعدامهای
فله ای آقای خلخالی و فرمان اعدامهای سال 67 آقای
خمینی:
بسمه تعالی
در موارد فوق هر کس
در هر مرحله اگر بر سر نفاق است حکمش اعدام است، سریعاً دشمنان اسلام را
نابود کنید، در مورد رسیدگی به وضع پروندهها در هر صورت که حکم
سریعتر انجام گردد همان مورد نظر است.
روحالله
الخمینی»
17 - تاريخ
قرون وسطي، آلبرماله و ژول ايزاك، جلد چهارم 1362، ترجمه : ميرزا عبدالحسين هژير،
ص 345.
18- نگاه کنید
به مقاله«سراب قانون اساسی»، از همین نویسنده که آقای
خمینی علاوه بر قوه معنوی، قوای مقننه، مجریه و
قضائیه را از آن فقیه کرد.
19- تاريخ قرون وسطي،
آلبرماله و ژول ايزاك، جلد چهارم، چاپ سوم 1370، ترجمه : ميرزا عبدالحسين هژير،
ص 358.
20- آل عمران / 128.
21-
کهف / 29.
22-
بقره / 272؛ اسری / 15؛ یونس / 99.
23-
زمر/41؛ انعام /66و107؛فرقان/43؛شوری/6؛ اسری/24؛ یونس/108.
24-
نساء/80؛ انعام/ 104و107؛ شوری/47و48.
25-
ق /45؛ هود/59.
26-
غاشیه/ 21و22.
27-
اسری/65.
28-
احزاب/48.
29-
نحل/35و36و82؛ آل عمران/20؛ عنکبوت/18؛ رعد/ 40؛ مائده/99؛ و92؛ جن/23؛ نور/54؛
تغابن/13؛و...
30- حج/49؛ فرقان/1؛
انبیاء/107؛ و...
31-
(اعراف/184؛ ملک/26؛ احقاف/9؛ عنکبوت/45و50؛ حجر/88و89؛ هود/12؛ شعرا
2و3و4؛ ص 65-70 .
32- بقره/119؛ فاطر/22-26
33- فتح/8؛ احزاب/ 45-48.
34- ممتحنه/4و6؛ احزاب 21.
35- عنکبوت/49و50.
36- مشروح این مطلب را در فصل 4 کتاب
دین و دولت در آینده نه چندان دور ملاحظه خواهید کرد.
37- کامل ابن اثیر، ج3، ص193؛ 27- امام علی، ج2،ص 339؛ ترجمه تاریخ
طبری، ج6، ص 2336؛ مباني فقهي حكومت
اسلامي آيت الله منتظري ، ج2 ، ص 290.
38-
نگاه کنید به مقاله« ولایت فقیه چه صیغه ای
است؟ »، از همین نویسنده درسایت:
کتاب «حکمت و حکومت»،
از فیلسوف و مجتهد دکتر مهدی حائری یزدی.